نقدی بر مواضع چپ جریاناصلی ایران در خلال جنگ امپریالیستی جاری-
برگرفته از مجله دانش وامید نوشته :میهن تاری- نیکزاد زنگنه
کشور ما با نزدیک یک قرن منازعه با امپریالیسم، از خرداد ۱۴۰۴ تاکنون در چند نوبت مورد تجاوز نظامی مستقیم قرار گرفت
این حملات آمریکایی-صهیونی جدیدترین نمود راهبردهای فراگیر و گستردۀ امپریالیسم برای فلجکردن کشورهای مستقل، تصرف منابع غرب آسیا و درهمکوبیدن نظم جهانی چندقطبی احتمالی است. در این بزنگاه تاریخی، گرایش مسلط چپ ایران (در داخل و خارج کشور) که در ادامه از آن با عنوان «چپ جریاناصلی» یاد میشود، با خاموشکردن واپسین بارقههای امید برای التزام به ارائۀ تحلیل مشخص از وضعیت مشخص، تمام ظرفیت خود را صرف تکفیر مقاومتِ واقعاً موجود کرده است و ضمن طرد تمام گرایشهای ضدامپریالیستی و با گرفتن انگشت اتهام بهسمت نیروهای مقاومت سرزمین خود، به نقشآفرینی تاریخیاش در موضع بلندگوی امپریالیسم ادامه داد.
از ورود به بحث اصلی باید روشن ساخت که مراد نویسندگان از «چپ جریاناصلی» در این متن، نیروهای اجتماعی-سیاسی غیرمتشکل و پراکندهای است که ضمن پافشاری بر هویت «چپگرایانۀ» خود، با هر شکلی از مبارزه و مقاومت ضدامپریالیستی تقابل آشکار دارند. در نتیجه عملاً این سنت را از محتوای تاریخیاش تهی ساخته و خط امپریالیسم را از درون آن پیش میبرند.
این نوشتار بر آن است تا ضمن پرداختن به پدیدۀ جهانشمول حذف مفهوم «امپریالیسم» از عرصۀ نظر و عمل و پیامدهای آن برای مقاومت کشورهای تحت ستم، به قرابت تاریخی چپ جریاناصلی ایران (و منطقه) با «چپ غربی» بپردازد و مواضع آن در خلال جنگ نظامی امپریالیستی اخیر را بهاختصار مورد بررسی و نقد قرار دهد.
به محاقرفتن ستارۀ راه تأثیرگذارترین و جریانسازترین نظریۀ امپریالیسم توسط ولادیمیر لنین (۱۹۱۷) صورتبندی شده است. او امپریالیسم را «مرحلهای از تکام سرمایهداری میداند که در آن تمرکز سرمایه رقابت را به انحصار بدل میکند، درهمآمیختن سرمایۀ بانکی و صنعتی به تشکیل سرمایۀ مالی و بهتبع آن الیگارشی مالی میانجامد، صدور سرمایه اولویت مییابد، تقسیم ارضی جهان از طرف بزرگترین دولتهای سرمایهداری پایان مییابد و تقسیم جهان توسط تراستهای بینالمللی آغاز میشود... امپریالیسم در همهجا با کوششهایی توأم است که هدف آن نه آزادی، بلکه احراز سیادت است.»2 مهمترین پیامد این وضعیت، شکلگیری یک تقسیم کار بینالمللی برای تداوم نگهداشتن کشورهای تحت ستم در وضعیت توسعهنیافتگی است. این طرز تلقی از امپریالیسم تا اواسط قرن گذشته، نه فقط نظریهای در زمینۀ اقتصادسیاسی، بلکه قطبنمای تحلیل جنبشهای ضداستعماری و رهاییبخش کشورهای تحت ستم و چارچوبی فراگیر برای بررسی و افشای ماهیت روابط جهانی سلطه بود. اما از اواخر قرن بیستم بهتدریج از کانون تمرکز چپ غربی در آکادمی و اکتیویسم به حاشیه رانده شد. این طرد تدریجی اما مداوم، نه معلول پایان عینی امپریالیسم، بلکه برایند دگرگونی سپهر ایدئولوژیک غرب بود که بهمنظور ارائۀ تبیینی بیخطر و بیضرر از وضعیت کنونی جهان، تمامقد به نابودی عناصر تحلیلی مارکسیسم انقلابی برخاست.
پرداختن به چرایی و زمان حذف مفهوم امپریالیسم، جعل بدیلهایی برای آن و پیامدهای این امر برای مقاومت کشورهای تحت ستم، مدخل مناسبی برای بررسی مواضع چپ جریاناصلی ایران در خلال جنگ امپریالیستی جاری به نظر میرسد. از منظر جان بلامی فاستر، نظریهپرداز مارکسیست، اروپامحوران غربی، با تضعیف «نظریۀ کلاسیک امپریالیسم» لنین و بسط خوانشه فرهنگی، عملاً در بازتولید گفتمان هژمونیک نظام سرمایهداری جهانی سهیم شدهاند.3 این در حالی است که مفاهیم معدودی توانستهاند با صراحت امپریالیسم پرده از ماهیت روابط نابرابر جهانی بردارند و گرچه اکنون بیش از یک قرن از طرح آن میگذرد، اما هنوز از اعتبار و کارایی تحلیلی برخوردار است. بهعبارتی میتوان گفت افول مفهوم «امپریالیسم» در ادبیات سیاسی بهمعنای پایانیافتن روابط امپریالیستی نبود، بلکه ناشی از ارادۀ سیاسی برای حذف مفهومی آن در مقیاس جهانی بود. کورکوت بوراتاف، اقتصاددان مارکسیست، بر این باور است که «نظریههای کلاسیک امپریالیسم همچنان توانایی توضیح ساختار نابرابر اقتصاد جهانی را دارند، زیرا مناسبات سلطه، وابستگی و استثمار میان کشورهای مرکز و پیرامون همچنان پابرجاست. با این حال، از آنجا که نیروهای سیاسی مخالف این نظم جهانی مانند جنبشهای رهاییبخش، جریانهای سوسیالیستی و پروژههای توسعۀ مستقل تضعیف شدهاند، مفهوم امپریالیسم نیز از مرکز مباحث روشنفکری کنار رفته است.» .
نقطۀ اوج طرد و حذف تدریجی مفهوم امپریالیسم که به اواخر دهۀ۱۹۸۰ و اوایل دهۀ۱۹۹۰ باز میگردد، با سه مرحلۀ تحولی کلان پیوندی تنگاتنگ دارد: نخست، توقف فرایند رسمی استعمار (دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰) در جایی که جهان سوم خوانده میشد، این توهم را ایجاد کرد که با دگردیسی اشکال مستقیم حکمرانی استعماری، عمر امپریالیسم نیز به سر آمده است. ویوک چیبر، نظریهپرداز اجتماعی، معتقد است «تا زمانی که امپراتوریهای استعماری در اوج قدرت بودند، کسی نمیتوانست واقعیت توسعۀ امپریالیستی ایالات متحده و اروپای غربی را انکار کند، اما با کمرنگ شدن سازوکارهای عیان و رسمی سلطۀ استعماری، هرگونه تأکید بر تداوم اهمیت (یا کارکرد) امپریالیسم به ایدئولوژیهای چپ نسبت داده شد و حتی زمانی که این مفهوم وارد بحثهای عمومی شد، صرفاً به بررسی جاهطلبیهای امپریالیستی شوروی یا کلاً بلوک کمونیستی محدود شد.»5 بهعبارتی نظریهپردازان غربی با پایان شکل مادی امپریالیسم که بر اشغال مستقیم سرزمینی و حکمرانی خارجی استوار بود، «پایان امپراتوری» را اعلام کردند. از این رو، مطالعۀ امپریالیسم از مقولهای میدانی و انضمامی به موضوعی اسنادی و انتزاعی بدل شد که به گذشته تعلق داشت. این روند در مرحلۀ دوم، با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و پایانیافتن جنگ سرد (۹۱-۱۹۸۹) تشدید شد. با فروپاشی دوگانۀ شرق-غرب، لزوم کاربست تحلیلی امپریالیسم بهعنوان چارچوب نظری بررسی تقابل بلوکها از بین رفت و توجه آکادمیک به بیش از پنج قرن سلطهجویی و توسعهطلبی سرمایهداری غربی بهشدت کاهش یافت. در مرحلۀ سوم، اعلام پیروزی گفتمان «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، فضای فکری را بهسمت نظم جهانی کاملاً لیبرال سوق داد. اینگونه بود که در سالهای پایانی قرن گذشته، با نشستن «قوانین بازار» و «نهادهای بینالمللی اقتصادی» (از جمله صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی) بهجای توپهای جنگی و کمپانیهای استعماری، مفاهیم «امپراتوری» و «امپریالیسم» کاملاً به حاشیه رانده شدند. حتی منتقدان چپگرا نیز بهجای بهروزرسانی این مفاهیم، به نقد «نولیبرالیسم» روی آوردند که از منظر اقتصادی مفهومی رفرمیستی و فاقد بار صریح سلطهجویی مبتنی بر قدرت نظامی و سیاسی یک دولت خاص بود.
همراستای این تحولات ژئوپلیتیک، پروژۀ ایجاد دگرگونی فکری بنیادینی نیز در درون چپ غربی طرح و پیگیری شد که بهدنبال جعل بدیلهای مفهومی برای امپریالیسم بود. این پروژه با ابداع دو مفهوم عمده به ثمر نشست: نخست، مفهوم «جهانیسازی» که در آن جهان دیگر از «مرکز» و «پیرامون» تشکیل نمیشد، بلکه شبکهای از مناسبات درهمتنیدۀ اقتصادی-فرهنگی فراملی بود که تضادهای امپریالیستی را بیاثر کرده بود و جهانی یکپارچه را بهجای نظم رقابتی سابق نشانده بود. جیووانی آریگی، پژوهشگر اقتصاد سیاسی، اشاره میکند که «در سراسر دهۀ ۱۹۹۰، با وجود اعلام عصر جدید تکقطبی آمریکا، اصطلاح جهانیسازی رایج بود، نه امپراتوری یا امپریالیسم و حتی اندیشمندان منتقد، از جمله بسیاری از مارکسیستها، دیگر این مفاهیم را چندان سودمند نمییافتند... احیای مفاهیم امپراتوری و امپریالیسم بهعنوان مقولههایی برای تحلیل اجتماعی، یکی از برجستهترین پیامدهای فکری برنامه امپریالیستی جدید دولت ایالات متحده در پی وقایع ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بود.»6 در واقع، گفتمان «جهانیسازی» بهعنوان افزونهای از سازوبرگ نظری امپریالیسم، در پی آن بود که روابط قدرت نظام سرمایهداری جهانی را طبیعی و اجتنابناپذیر جلوه دهد و این تصور را ایجاد کند که تمام کشورها بهطور برابر در اقتصاد جهانی مشارکت دارند. درحالیکه امپریالیسم همچنان با بهکارگیری وحشیانهترین ابزار کنترل و سرکوب مانند جنگافروزی و وضع تحریمهای همهجانبه، در پی تضعیف دولت ملی و کاهش مشروعیت سیاسی حاکمیت کشورهایی از جمله ایران، کوبا، ونزوئلا و ... است که در تلاشند تا حاکمیت ملی خود را در برابر تهدید و تجاوز امپریالیستی حفظ کنند. بهعبارتی این گفتمان همواره میکوشد تا این افسانه را القا کند که کشورهای ضدامپریالیسم بهدلیل استبداد سیاسی داخلی حاکم بر آنها در ارتباط متقابل با جهان آزاد، ناموفق و ناکارآمد عمل میکنند و وضعیت کنونی جهان هیچ ربطی به مناسبات اقتصادسیاسی در بالاترین مرحلۀ سرمایهداری ندارد.
مورد دیگر نظریۀ «پسااستعماری» بود که از دل جریان پساساختارگرایی برآمد و با صورتبندی استعمار در قالب معرفتی، مفهوم اقتصادسیاسی امپریالیسم را به حاشیه فرستاد. متفکران این جریان گرچه سهم بزرگی در افشای مسئلۀ استعمار داشتند، اما مفهوم مادی «امپریالیسم» را که در نقد اقتصادسیاسی ریشه داشت، با مفهوم گفتمانیِ «استعمار» جایگزین کردند. بهعبارتی، پیکان نقد آنها بهجای هدفگرفتن ماهیت وجودی نظام جهانی سرمایه، بر پیامدهای فرهنگی و هویتی استعمار متمرکز شد.
باید خاطرنشان کرد که گرچه مفاهیم جهانیسازی و پسااستعماری از دو سنت فکری متفاوت برخاسته بودند، اما در یک نقطه اشتراک داشتند: حذف یا کمرنگ کردن نقش ساختارهای مادی سلطه و استثمار شیوۀ تولید سرمایهدارانه و همین باعث شد که هر دو -فارغ از نیت نظریهپردازان- درنهایت در خدمت نظم امپریالیستی مستقر قرار بگیرند.
اما بهرغم تمام این بازیهای نظری و با اینکه نظریهپردازان غربی دیگر از امپریالیسم سخن نمیگویند، این واقعیت همچنان تداوم دارد و ارتشه اشغالگر، پایگاههای نظامی، کودتاهای نیابتی، تحریمهای اقتصادی و استثمار زنجیرههای ارزش جهانی هراندازه که از نظر شکلی دگرگون شده باشند، در نهایت کارکردهای امپریالیستی دارند. زیرا مناسبات کلان سرمایهداری کماکان بر بنیان منطق آغازین خود یعنی «تولید» استوار است که تنها منطق تقسیم کار اجتماعی و جانمایۀ مفاهیم تحلیلی کلیدی از جمله «بهرهکشی»، «طبقه» و «امپریالیسم» است. بهعبارتی آنچه تغییر کرده، نه هستیشناسی سرمایهداری بلکه پدیدارشناسی آن است و مشکل دقیقاً همینجاست که این تغییر در پدیدارشناسی، بهعنوان دگردیسی هستیشناسانة آن بازنمایی میشود، و کل نظریات اجتماعی پیرامون همین خطا سامان مییابد. بازتولید این خطا بهعنوان رویهای ایدئولوژیک که عمدتاً توسط روشنفکران ارگانیک نظام سرمایهداری (بهویژه چپ پستمدرن) تولید و ترویج میشود، مفاهیم بنیادین تحلیل مارکسیستی را «منسوخ»، «صلبی» یا «تقلیلگرا» جلوه میدهد و بدین ترتیب، مسیر نظریهپردازی انقلابی را مسدود میکند.
تشخیص و نقد این خطای معرفتشناختی از اهمیت ویژهای برخوردار است، زیرا سلب اعتبار نظری از «امپریالیسم»، بهمعنای سلب امکان مواجه آگاهانه با آن در میدان عمل و در نتیجه شکلگیری مقاومتهایی غالباً واکنشی و پراکنده است که از گشایش افقهای رهاییبخش ملی و منطقهای عاجز هستند. همانگونه که شاهدیم، بهزمینکشیدن ستارۀ راهنمای امپریالیسم، ناوگان مقاومت کشورهای تحت ستم را در اعوجاجی گرفتار کرده کهدر بسیاری از بزنگاهها قادر نیست مسیر نجات را تشخیص دهد.
غرب آسیا زیر چکمه امپریالیسم.
تاریخ منطقۀ غرب آسیا سرشار از بهکارگیری آشکار ابزارهای قهر امپریالیستی از جمله قراردادهای استعماری، کودتا، انواع تحریمها اقتصاد تجاوز نظامی است. اما واقعیت این است که امپریالیسم به این ابزارها بسنده نمیکند. یکی از مؤثرترین و همزمان مغفولترین ابزارهای موجود، پرورش عوامل بومی بهمنظور پیشبرد نرم اهداف امپریالیستی در کشورهای تحت ستم است؛ نیروهایی بهظاهر مخالفخوان که از درون جامعۀ تحت سلطه برمیخیزند و به زبان و فرهنگ و تاریخ آن مسلط هستند، اما کارویژۀ اصلیشان نه رهاییبخشی که امنیتیکردن تمام جوانب زیست اجتماعی به نفع نظم حاکم است. این عوامل بومی، با پوششهای گوناگون از کنشگر مدنی و روزنامهنگار گرفته تا آکادمیسین و روشنفکر دموکراسیخواه، آگاهانه یا ناآگاهانه، عملاً نقش لباسشخصیهای امپریالیسم را بازی میکنند. در میان این عوامل، چپ جریاناصلی جایگاهی برجسته و البته نامحسوس دارد.
چپ جریاناصلی ایران و پیوندهای منطقه ای آن مرور اجمالی عملکرد چپ جریاناصلی ایران حاکی از آن است که این جریان در سه ساحت مجزا اما هم پیوند گفتمانی، عملیاتی و ساختار نقش بازوی بومی امپریالیسم عمل میکند .
مهمترین نقشی که این نیرو در سطح گفتمانی ایفا میکند، «وارونهسازی نسبتها» است.طی این عملیات، «جامعۀ جهانی» که همواره به قدرتهای امپریالیستی و متحدانش محدود میشود، بهعنوان سنجۀ «نرمالبودن» یک نظام سیاسی معرفی میشود و هرچیزی خارج از آن برچسب «غیرنرمال» میخورد. بدین ترتیب، ایادی امپریالیسم دیگر «دشمن» یا نیروی متخاصم تلقی نمیشوند، بلکه «نظم دموکراتیک جهانی» یا «دموکراسیهایی» هستند که هر نیرویی که در مقابلشان قد علم میکند، «واپسگرا»، «بنیادگرا» و «تروریست» خواهد بود. نتیجۀ منطقی این صورتبندی این است که «دفاع» در برابر تجاوز سرزمینی به «جنگطلبی» و مدافعهگری از حاکمیت ملی و تمامیت ارضی به «همدستی با استبداد داخلی» تعبیر شود و بدین ترتیب، شکل اصلی معادلۀ جاری بهکلی وارونه میشود: متجاوز اصلی در قامت «حامی و بانی صلح» ونیرویمقاومت در نقش «دشمن صلح» قرار میگیرد.
در این مورد میتوان به موضع چپ جریاناصلی ایرانی در رابطه با عملیات «طوفان الاقصی» و نسلکشی غزه اشاره کرد. آنها در مواجهه با مسئلۀ فلسطین، بهویژه پس از هفتم اکتبر، بیش از هر زمانی از موضع تاریخی ضدامپریالیستی خود جدا شدند و عملاً در افق گفتمان مسلط غربی قرار گرفتند. این چپ بهدلیل خصومت عمیق با شکلی از اسلام سیاسی که بعد از انقلاب ۱۳۵۷ مستقر شد، قادر به درک مناسبات بومی جغرافیای غرب آسیا و پیوند آن با«جنبشهای مقاومت ضداستعماری» نیست. در نتیجه، برای نمونه «جنبش مقاومت اسلامی»(حماس) را نه بهعنوان بخشی از دستگاه مقاومت فلسطین علیه اشغال و استعمار اسکانی، بلکهصرفاً بهمنزلۀ نیرویی «بنیادگرا» میفهمد که مطالبات توسعهطلبانۀ جمهوری اسلامی را دنبال میکند. این جابهجایی تحلیلی باعث شده که چپ جریاناصلی بهجای تمرکز بر نقد ساختاراستعمار، آپارتاید و نسلکشی در غزه، با رتوریکی سخن بگوید که رسانهها و دولتهای غربیابداع و تثبیت کردند. این رتوریک با حذف اقتصادسیاسی استعمار اسکانی، زمینۀ تاریخیخشونت، محاصره، اشغال و سلب مالکیت از مردم فلسطین، مقاومت را جدا از بستر مادی واستعماری آن تبیین میکند. در نتیجه، حتی اگر اقدامات رژیم صهیونیستی را محکوم کند، اما درتحلیل نهایی با حذف ریشههای مادی خشونت در فلسطین و تمرکز یکجانبه بر «خطربنیادگرایی»، ناخواسته در امتداد همان روایتی قرار میگیرد که نظم امپریالیستی جهانی برایمشروعیتبخشی به سرکوب فلسطینیان تولید میکند.
این وارونهسازی مفاهیم صرفاً نوعی اشتباه معرفتی یا سادهسازی سهلانگارانه نیست. بلکهتکنیک گفتمانی نظاممند و آگاهانهای است که با واژگونی نقشها و نسبتها، صورت مسئله را بهکلی دگرگون میکند و در نتیجه یافتن هرگونه راهحلی را تقریباً ناممکن میسازد. بخشی از چپ جریاناصلی که خود را «چپ دموکراتیک» میخواند، در بهکارگیری این ترفند از تردستی خاصی برخوردار است. زیرا مخاطب را به این گمان میاندازد که با استدلالی اخلاقی سروکاردارد، درحالیکه در عمل با یک موضعگیری ژئوپلیتیک به نفع غرب روبروست که در پوششیاخلاقی و انسانی عرضه شده است. این چپ میدان نبرد مادی موجود را به «اخلاقیات لیبرال»تنزل میدهد و با جعل دوگانۀ چپ خوب/بد، هرگونه تحلیل مشخص از وضعیت مشخص (حملۀ نظامی ارتش امپریالیسم به کشور ایران) را به حاشیه میراند. بهعبارتی با قطارکردن گزارههایاحساسی و خلق ترکیبهای انتزاعی لفاظانه، ظاهری علمی و مترقی به خود میبخشد، اما درعمل عرصه را از تحلیل ساختاری، راهبرد طبقاتی و واقعبینی انقلابی تهی میکند و بدیهی است که در نهایت در امتداد نظم مستقر قرار میگیرد.
اما چپ جریاناصلی ایران در این مسیر تنها نیست و همتایان منطقهای آن نیز در این زمینه کارنامۀ قابلتوجهی دارند. باید خاطرنشان کرد که برخلاف تلاشهایی که در راستای بازنمایی خلاف این امر صورت میگیرد و به استثناگرایی در مورد ایران دامن میزند، تاریخ ایران در هیچ جنبهای از تاریخ غرب آسیا جدا نیست و چپ جریاناصلی ایران هم از این منطق کلی مستثنی نیست. برای نمونه، لیلا الشامی نویسندۀ بریتانیایی-سوری در گفتگویی با صراحت ابراز میکند: «ما در حال حاضر شاهد فروپاشی کامل هنجارهای بینالمللی هستیم، سیاستی که اساساً توسط خشونت و قدرت خام تعیین میشود. این کمابیش به این دلیل است که روسیه، ایران و رژیم اسد هرگز برای جنایات خود در سوریه یا اوکراین پاسخگو نبودهاند. پیامدهای این مصونیت از مجازات را میتوان در غزه یا ونزوئلا دید.» الشامی با این صورتبندی، تمام قدرتهای امپریالیستی (ایالات متحده، رژیم صهیونیستی و ناتو) که دهههاست با جنگافروزی،کودتا و نقض هنجارهای بینالمللی از مجازات مصون ماندهاند را از معادله حذف میکند وبهجای افشای نقش ساختاری امپریالیسم در وضعیت کنونی، عملاً پوششی برای جنایتهای سازمانیافتۀ آن دستوپا میکند و بار مسئولیت را به دوش نیروی مقابل میاندازد.
برای درک عمق پیوند چپ جریاناصلی ایران و منطقه کافی است با جستجویی ساده، ردّپای ترجمه و ترویج مصرانۀ آرای متفکران و دانشگاهیان منطقهای وابسته به این جریان را در تارنماهای فارسیزبان داخلی و خارجی دنبال کنید. این رویکرد تحلیلی چنان رایج و هژمونیک شده که به نظر میرسد چپ جریاناصلی مهمترین رسالت خود را در حذف امپریالیسم از صورتبندی معادلات جاری جهانی و شستن دست آغشته به خون سیستمی تعریف کرده است که ماهیت وجودی آن بهطور تاریخی مبتنی بر سلب مالکیت و جنگافروزی است.
- ساحت عملیاتی: همآهنگی با پروژههای ویرانسازی
چپ جریاناصلی ایران همواره در میدان عمل با طرحهای ویرانسازی امپریالیستی همراهمیشود. این امر لزوماً بهمعنای دریافت مستقیم دستور از سرویسهای اطلاعاتی بیگانه نیست یا همواره آگاهانه و عامدانه صورت نمیگیرد، اما نیت پیشینی در کارکرد عینی آن تغییری ایجاد نمیکند.
بهعنوان پرتکرارترین نمونه میتوان به توجیه تحریمها بهعنوان کیفرخواست جامعۀ جهانی برای استبداد داخلی اشاره کرد. به این معنا که آنها تحریم را نه یک جنگ تمامعیار اقتصادی، بلکه نوعی فشار مشروع خارجی برای کنترل استبداد داخلی تلقی میکنند. همانگونه که یکی از رسانههای برونمرزی این جریان همواره تأکید میکند واشنگتن «هدف نهایی تحریمها را تغییررفتار حکومت ایران و توقف سرکوب داخلی و فعالیتهای بیثباتکنندۀ منطقهای میداند.»
در نمونۀ آشنای دیگر، این جریان بدون آنکه برای تعیین نسبت خود با اعتراضات جاریجامعه کوچکترین تلاشی کند، همواره مصرانه روایت «جریانهای مردمی سراپا خودانگیخته»را بازتولید میکند و اغلب شواهد متعدد موجود دربارۀ نقش سازمانیافتۀ سرویسهای اطلاعاتی خارجی را یا بهکل نادیده میگیرد یا آن را به سوءاستفادۀ فرصتطلبانۀ غرب تنزل میدهد. این شکل مواجهه دو کارکرد عمده دارد: مشروعیتبخشی به هر میزانی از خشونت که همین چپ در جبهۀ دفاع سرزمینی به منتقد سرسخت آن تبدیل میشود، و پنهانکردن نقش و نفع امپریالیسم از این مهلکه. اینگونه است که چپ جریاناصلی عملاً در نقش توجیهگر ایدئولوژیک پروژۀ «تغییر رژیم» یا براندازی ظاهر میشود. باید تأکید کرد که براندازی در اینجا هیچ قرابتی با انقلاب اجتماعی (یا حتی سیاسی مانند آنچه در بهمن ۱۳۵۷ به ثمر رسید) ندارد، بلکه شکلی از ویرانسازی بهمنظور اعمال انقیاد و سلطه محسوب میشود که هدف تضعیف حاکمیت ملی،وابستهسازی، و بازگرداندن کشورها به مدار سلطۀ امپریالیستی را دنبال میکند. درحالیکه هدف انقلاب اجتماعی ایجاد تحول بنیادین در روابط تولید و بهتبع آن در قدرت و فرهنگ بهنفعمحرومان است. درک این تفاوت برای ارائۀ هر تحلیلی در مورد ایران ضرورتی حیاتی دارد.چپ جریاناصلی با خلط این دو مفهوم، به افسانۀ آشنای «هر وضعیتی بهتر از وضعیت کنونی است» دامن میزند، درحالیکه مرور اجمالی وقایع جهان در چند دهۀ گذشته نشان میدهد که هر شکلی از تغییر وضعیت موجود، مانند آنچه در افغانستان، عراق و لیبی اجرا شد، بههیچوجه متضمن رهاییبخشی نیست.
- ساحت ساختاری: امنیتیسازی میدان اجتماعی
چپ جریاناصلی تمام مطالبات اجتماعی را به دستاویزی برای رویارویی با قدرت تبدیل میکند، بدون آنکه هرگز نقشهای برای دگرگونی انقلابی جامعه ارائه دهد. آنها با تقلیل واقعیتبه تقابل صرف میان «استبداد» و «دموکراسی»، عملاً بخشی از منافع بلندمدت و پایدار ملی را نادیده میگیرند. برای نمونه، آنها با گسست فاحش از میراث فکری خود، دیگر استقلال ملی راارزشمند نمیدانند. درحالیکه استقلال ملی -بهمعنای نبود پایگاههای نظامی خارجی، کنترل برمنابع، و مقاومت در برابر تحمیل سیاستهای مالی سازمانهای بینالمللی- شرط لازم هرگونهکنش رهاییبخشی در کشورهای تحت ستم امپریالیسم است.
افزون بر این، چپ جریاناصلی نمیتواند میان دفاع از تمامیت ارضی و حاکمیت ملی ازیک سو، و دفاع از ساختارهای حاکم از سوی دیگر، تفاوت قائل شود. در نتیجه، با غفلت ازواقعیت مادی موجود، هرگونه دفاع از منافع ملی را «همدستی با رژیم» مینامد. برگردان این منطق در زمین واقعیت این است که این جریان نهتنها از استقلال ملی دفاع نمیکند، بلکه مسائلی مانند خاک، منابع و آینده مردم ایران را نیز کنار میگذارد. در نتیجه، عملاً در خدمت پروژهایقرار میگیرد که ایران را به کشوری چندپاره، وابسته و فاقد هرگونه قدرت چانهزنی تبدیلمیکند. غافل از اینکه در چنین فضایی جایی برای مطالبهگری و سازمانیابی نیست و تنهاآنارشی بینهایت، جنگ داخلی و استثمار مستقیم حاکم خواهد شد.
چپ جریاناصلی با این رویکرد در نهایت به همصدای ارتجاعیترین جریانهای برانداز کنونی خاصه سلطنتطلبان تبدیل شده است. هردوی آنها در پی تضعیف حاکمیت ملی در برابرفشار خارجی، مشروعیتزدایی از مقاومت ملی و همسویی با نظم غربی هستند. بدین ترتیب،نیرویی که ادعای مبارزه با استبداد را دارد، به متحد قدرتمند استبدادخواهان تاریخی بدلمیشود؛ با این تفاوت که سلطنتطلبان آشکارا بهدنبال بازگشت نظم پیشاانقلابی هستند، اما چپجریاناصلی، با زبان «دموکراسی»، «حقوق بشر» و «جامعۀ مدنی» سخن میگوید. بدیهی است که در این شرایط، این همصدایی فقط به کژدیسهشدن نقش تاریخی چپ در امر رهاییبخشی ختم نمیشود، بلکه تمام نیروهای احتمالی تغییر از جمله کنشگران صنفی و اجتماعی را در معرضاتهام «همکاری با بیگانه» قرار میدهد. با این اعتبار میتوان ادعا کرد که برخلاف آنچه تبلیغ میشود، سیاستهای امپریالیستی و هوادارانش در اپوزیسیون در تقویت اهرمهای فشار امنیتیداخلی بسیار مؤثر هستند.
چپِ خوب در تقابل با چپِ بد: سندرم بتوارگی خلوص
چپ جریاناصلی ایران مانند همتای غربی خود به بتوارگی خلوص مبتلاست که بهزعمکارلوس گاریدو «نوعی رادیکالیسم راحتطلبانه را تولیمی که با مبارزاتی که نتوانندمعیارهای ایدئولوژیک مدنظر را برآورده سازند، همراه نیست و از حمایت آنها شانه خالی میکند... ]بهعبارتی[ جنبشهای ملیگرایانهای را که با الگوی کلیشهای اروپامحور یا استعماریاز آزادیبخشی خالص مطابقت ندارند، به چالش اخلاقی میکشد... اینگونه است که مارکسیستی مانند ژیژک انتقادات بورژوایی ضد دیالکتیکی خود از سوسیالیسم در کوبا -و همچنین چین وتقریباً هر تجربۀ سوسیالیستی دیگر- را در قالب تحلیلی شیواره و زمینهزداییشده ارائه میدهد. یعنی وضعیت ژئوپولتیک (جزیرهای کوچک در ۹۰ مایلی بزرگترین امپراتوری جهان) وفشارهای تاریخی تحمیلی بهمنظور سرنگونی انقلاب کوبا در ۶۰ سال گذشته (از محاصرههایسرزمینی گرفته تا حملات شیمیایی، تأمین مالی تروریستها و بیش از ششصد تلاش CIA برایترور فیدل کاسترو) را بهکل نادیده میگیرد. او فقط از این رهگذار میتواند به این نتیجهگیریخلوصگرایانه و ضد دیالکتیکی برسد که انقلاب کوبا شکست خورده و زندگی روزمرۀکوباییها را میتوان به سکون، بدبختی، پناهبردن به مواد مخدر و رابطۀ جنسی فروکاست.» این قصهای است که از سوی چپ جریاناصلی برای تحلیل وضعیت تمام کشورهای هممسیر و هم سرنوشت کوبا.
(تاکیدها از ماست)
ادامه دارد



